زندگی مامان و بابا.. رزانا جون

نازنازی مامی

1394/2/2 14:29
نویسنده : مامان روجا
173 بازدید
اشتراک گذاری

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچکس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.

مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم!

گفتم میتوانم .من تورا از پدر خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم

مادر گفت یکی می آید که نمیتوانی مرا ببیشتر از او دوست داشته باشی ...

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر میکردم مادرم را بیشتر دوست داشتم.

معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم ...

بزرگتر که شدم عاشق شدم !

خیال کردم نمیتوانم به قولم عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری ؟باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب میشد...

 

سالها گذشت و یکی آمد.

یکی که تمام جان من بود.

همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی !!

من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر میخواستم 

او با آمدنش سلطان قلب من شده بود !!

 

من نمیتوانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم ...

آخر من خودم مادر شده بودم!!!!!

پسندها (2)

نظرات (1)

مامان رويا
31 اردیبهشت 94 15:01
سلام من همه ي عكساي دخترتون رو ديدم مثل فرشته ها ميمونه خداحفظش كنه